درخت اُرس

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش...

درخت اُرس

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش...

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز...

سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ب.ظ

امسال، بهارم آرام‌تر شده. حالش خوب است. دلش قرص و محکم است و به همه‌ی شکوفه‌هایی که می‌شکفند، از لبخندهای مادر و خواهرم گرفته تا غنچه‌های نیمه باز کوچه‌ی نهم، لبخند می‌زند. 

امسال یاد گرفتم خودم را بیشتر دوست داشته باشم. هیچ چیز را خیلی جدی نگیرم، عشق بورزم و از ایستادن سر راه نسیم مهر آدم‌ها، لذت ببرم.

امسال یاد گرفتم تنها کسی که می‌توانم تغییرش دهم، خودم هستم.

امسال یاد گرفتم نیاز به هیچ توضیحی برای هیچ کسی نیست. در مقابل چیزی که نمی خواهم، هر چیزی که باشد، لبخند بزنم و یک ببخشید محترمانه و یک نه‌ی قاطع.

امسال یاد گرفتم مسئول شاد کردن همه نیستم.

امسال یاد گرفتم چیزی که فکرش را می‌کردم همچنان درست است: تلاش و تلاش و تلاش و در نهایت رسیدن به نتیجه. نتیجه می‌تواند موفقیت باشد یا تجربه.

امسال یاد گرفتم عشق، چیزی نیست که فکرش را می‌کردم. بسیار مهربان‌تر و نرم‌تر و دل‌نشین‌تر است.

امسال،‌ در آخرین لحظه‌ها، آموختم به هر چیزی لبخند بزنم، به من لبخند برمی‌گرداند و اخم‌هایم را برای هر چیزی در هم کنم، برایم رو ترش می‌کند و خشمگین می‌شود.

امسال، فهمیدم تلاش برای خوب‌تر شدن، درست‌تر فکر کردن و باور به کمک گرفتن از آدم‌های درست در این راه، مسیر درستی بوده و همیشه مسیر درستی خواهد بود. نشستن و نک و ناله کردن و شکایت از اتفاقات و آدم‌های نادرست توی زندگی، هیچ چیز را تغییر نخواهد داد ...

  • رعنا

از نفحات صبح‌گاهی...

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۵۴ ق.ظ

یکی هم هست آنقدر مهربان که جواب پیام‌های شبم را اگر دیر ببیند نمی‌دهد. فردا صبحش بعد از اولین پیام‌هایش می‌نویسد: "چون خواستم صدای پیغامم بیدارت نکنه، صبح جواب دادم."

دوستش دارم.

  • رعنا

از واگویه‌های یک دوست

يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۲۷ ب.ظ

 

خسته‌ام.

از سفر برگشته‌ام اما هنوز خسته‌ام.

فکر آینده، فکر هزار و یک مسئولیت و اما و اگر و شک و تردید، خسته ام کرده.

از آدم‌ها، از شرایط،‌ از خودم که نمی‌توانم دل خودم را قرص کنم، خسته‌ام.

بایدم خودم، خودم را در آغوش بگیرم و نوازش کنم.

باید خودم به خودم دلداری بدهم که همه ‌چیز درست می‌شود.

باید توی گوش خودم بگویم بالاخره دل تو هم قرص قرص می‌شود و از یک جایی به بعد صدای آدم‌های دیگری هم به دلت می‌نشیند.

باید برای خودم بنویسم می‌شود سفرهای شخصی فراوانی رفت و در هر سفر چیزی یاد گرفت.

باید برای خودم بگویم: عزیزکم. دختر نازنین... آخرین چیزی که برایت می‌ماند، خودت هستی.

تو تنهایی و هزار و یک نفر هم که بیایند و بروند، از این تنهایی هیچ گریزی نیست...

 

پ.ن:‌بگذاریم، اجازه بدهیم به خودمان و دیگران که خاطرات زیبا بگذرند، مثل ستاره‌های دنباله‌دار عبور کنند و ما از دور تماشایشان کنیم و از اینکه روزی در زندگیمان درخشیدند، احساس لذت کنیم... 

 

  • رعنا