درخت اُرس

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش...

درخت اُرس

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش...

دل مرا و من، دلِ دیوانه را گم کرده‌ام...*

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۴۲ ب.ظ

می‌پرسد "چه حسی داری؟" با خودم فکر می‌کنم: "واقعا چه حسی دارم؟" یاد حرف‌های خانم ص می‌افتم که می‌گفت تمام حس‌ها توی پنج دسته‌ی کلی جا می‌گیرند: "شادی، غم، ترس، اضطراب و خشم". درست می‌گفت؟ نمی‌دانم. حس‌های من توی این پنج تا سبد جا نمی‌گیرند. نگاه می‌کنم به عکس پروفایل تلگرامم. به بیست و پنج سالگی. به بیست و چهار سالگی بی‌رحم که یادم داد زندگی سخت‌تر از چیزی است که فکر می‌کردم. به کسی فکر می‌کنم که چند روز پیش نوشته بود بیست سالگی بی‌رحمم را به خاطر بیست و یک سالگی می‌بخشم. به این فکر می‌کنم که دقیقا چه چیزی را بخشیده؟ خودش را؟ آدم‌ها را؟ زندگی را؟

نوشته "چه حسی داری؟" انگشت‌هایم را روی گوشی تکان می‌دهم: "حس می‌کنم دیر شده" و ارسالش می‌کنم. تلگرام می‌گوید دارد چیزی می‌نویسد. خدا خدا میکنم حرفش از آن شوخی‌های دم دستی با دخترها نباشد. نیست. فقط پرسیده "برای چی؟" می‌نویسم "نمی‌دونم... یه چیز ذهنیه". 

با خودم فکر می‌کنم برای چه چیزی دیر شده؟ برای کار؟ برای تحصیل؟‌برای تجربه‌های نداشته؟ برای عشق؟ و بعد تصور می‌کنم تک تک این‌ها را دارم. خوشحال‌تر می‌شوم؟ نه. نه‌اینکه نخواهمشان. اما حس دیر شدنی که صبح‌ها با ترسش بیدار می‌شوم و شب‌ها کنارم می‌خوابد ربطی به این‌چیزها ندارد. چیزی را گم کرده‌ام که نمی‌دانم چیست. فقط جای خالیش تیر می‌کشد.

کاش کسی این جمله‌ها را واقعا بفهمد...

 


* نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر/ دل مرا و من دلِ دیوانه را گم کرده‌ام...

[صائب تبریزی]

 
  • رعنا

نظرات (۴)

ای کاش به جای اینکه کسی وجود داشته‌باشد که این جمله‌ها را بفهمد، من می‌دانستم که او می‌فهمد، او می‌دانست که من می‌دانستم که او می‌فهمد، من می‌دانستم که او می‌دانست که من می‌دانستم که او می‌فهمد، ...
تفاوت گزاره اول با گزاره‌های دوم در این است که در اولی، من منفعل هستم و تنها آرزو می‌کنم کسی باشد که من را بفهمد، حتی اگر چنین کسی وجود داشته‌باشد، دردی دوا نمی‌کند.
اما در حالت دوم، به دنبال راهی هستیم برای فهم مشترک، گرچه این تلاش ممکن به نظر نمی‌رسد، چون پایانی ندارد.
پاسخ:
اول باید کسی وجود داشته باشه تا بعد بشه گزاره های موردنظر شما رو بهش نسبت داد. نه؟ 
  • مجتبا ناطقی
  • گم کردن..
    جز مصدرهای سختِ زندگی عه!
    پاسخ:
    بله... خیلی سخت...
    در جواب "اول باید کسی وجود داشته باشه تا بعد بشه گزاره های موردنظر شما رو بهش نسبت داد. نه؟"

    مرا پیر دانای مرشد شهاب                    دو اندرز فرمود بر روی آب
    یکی آنکه بر خویش خوشبین مباش          دگر آنکه بر خلق بدبین مباش
    «سعدی»
    پاسخ:
    خوش به حال سعدی که اینقدر خوشبین بوده...
    من در حال حاضر چنین آدمی نمیبینم در اطرافم... قطعا یه بخشیش از مشکل بینایی منه:) 
    یه بخشیش هم از اینه که آدما موش و گربه بازی رو دوس دارن و من به شدت از این موضوع خسته ام...
    مطمئن نیستم منظور شما رو از موش و گربه بازی فهمیده باشم، ولی من اسم موش و گربه بازی را می‌گذارم «مصلحت‌اندیشی»، «عاقبت‌اندیشی». شاید اینها باعث بشه آدم‌ها همیشه یک فاصله‌ای بین خودشون و دیگران حفظ کنن، حتی ممکنه اینها باعث بشه که ما از خودمون هم فاصله بگیریم! و دیگه حتی زبان خودمون رو هم نفهمیم و دنیا جای تاریکی بشه ولی من همیشه هم اینها را چیز بدی نمی‌دانم، به وجود آمدن اینها در ما می‌تواند نشانه‌ای از این باشد که ما به حال خودمون رها نشدیم و در قبال کارهایی که انجام می‌دیم، چیزهایی که باور می‌کنیم، حرف‌هایی که می‌زنیم ... مسئول هستیم، پس باید با توجه به توانایی‌های محدودی که داریم قبل از هر عملی حساب و کتاب کنیم.
    --------------------------------------------------
    سقراط: بدترین مصیبت‌ها آن است که کسی از تعقل گریزان باشد، چنان که بعضی مردم از نوع انسان پرهیز می‌کنند به این معنی که گاه می‌شود آدمی، بی‌تامل و اختیار، کسی را محل اعتماد خویش ساخته، راستگو و صمیمی و امین می‌پندارد و پس از مدتی او را خبیث و دروغگو می‌یابد، و چون این امر چندین بار روی داد و همواره دچار فریب کسانی گردید، که ایشان را بهترین و صمیمی‌ترین دوستان خود می‌پنداشت، خسته شده از همه‌ی مردم رنجیده می‌گردد و معتقد می‌شود که هیچ آدمی راست و صمیمی نتواند بود؛ ای فیدون آیا برنخوردی که بعضی کسان به این طریق کم‌کم از مردم گریزان می‌شوند!؟
    فیدون: آری، چه خوب تحقیق می‌کنی ای سقراط عزیر و ای استاد گرامی.
    سقراط: اکنون تحقیق کنیم از گریزان شدن از عقل، و آن چنان باشد که کسی علم استدلال و تعقل ندارد و با این حال دلیلی را می‌پذیرد، سپس از روی حقیقت یا اشتباه چنین می‌یابد که استدلال غلط بوده و رای مخالف را اختیار می‌کند و چون به مناظره و رد و قبول آرای مختلف خو گرفت سرانجام درباره قوه تعقل و استدلال مشتبه شده، معتقد می‌گردد که نه در عالم حقیقتی است و نه عقل و استدلال را میزان و مبنایی است. پس ای فیدون، آیا مصیبت بزرگی نیست که شخصی به سبب وارد شدن در مجادله و مناظره، که هر امری را گاهی درست و زمانی غلط می‌یابد، عاقبت به جای آن که خود را قاصر و عیب را از بی‌بصیرتی خویش نداند، تعقل و استدلال را مطلقا باطل پنداشته از آن گریزان گردد و خود را از علم و دریافت حقیقت بی‌بهره سازد!؟
    پاسخ:
    ممنون از کامنت خوبتون. مخصوصا بخش دومش بسیار جالب بود:) 
    اما یه مقدار برداشتتون از کامنت قبلی من متفاوته با چیزی که منظور من بود.
    ترجیح می‌دم این بحث رو ادامه ندم:)


    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی