درخت اُرس

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش...

درخت اُرس

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش...

شکر-زهر

دوشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۹:۵۰ ب.ظ

 

یاد، تنها چیزی است که نمی‌شود نیست کرد...

نمی‌شود مثل کاغذپاره‌های یک داستان ناتمام سوزاند و خاکسترش را داد به دست باد...

نمی‌شود مثل یک نخ سیگار دود کرد و هوایش را از عمق ریه‌ها فوت کرد توی هوا...

نمی‌شود مثل یک کابوس آشفته‌ی سیاه و سفید، از خواب پرید و نفس نفس زد و فردایش، فراموشش کرد...

 

مثل دو قاشق شکر

می ریزمش توی زندگی

هم می‌زنمش

و هر روز سر می‌کشم...

هست و نیست

هست و نیست...

 

  • رعنا

رشته‌ی خیال

سه شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۴۶ ق.ظ

 

فیلم، داستان مردی است خیاط  در لندن دهه‌ی ۱۹۵۰ میلادی که برای اشراف‌زاده‌ها و افراد معروف لباس می‌دوزد. در ابتدای فیلم مرد عاشق پیشخدمتی ساده با لبخندی دلنشین می‌شود: آلما. آلما را وارد کارگاه خیاطی‌اش می‌کند و به خاطر اندام موزونش به عنوان مدل از او استفاده می‌کند. مرد در ابتدا عاشق دختر است وقتی لباس‌های خلق‌شده‌ی او را می‌پوشد. در واقع عاشق زیبایی‌ای است که خود به دختر افزوده. هیچ نشان دیگری از عشق بین آن‌ها نیست. مرد آرام، جدی، دقیق و عاشق سکوت است. هیچ چیز جز کارش آن چنان برای او اهمیتی ندارد. آلما کم‌کم این موضوع را با اعتراضاتی که مرد به او می کند، می‌فهمد و تلاش می‌کند جای واقعی خودش را در آن خانه پیدا کند و میل درونی خودش در نحوه‌ی پیش‌برد کارها را به طور ظریفی اعمال کند. فیلم در نشان دادن این لجاجت و پافشاری آلما بسیار زیبا عمل کرده. از صحنه‌ی ریختن نوشیدنی از پارچ توسط آلما گرفته-که در میانه‌های کار خیلی ظریف پارچ  را بالا می‌برد و به رشته‌ی نازک نوشیدنی که با سر و صدا در لیوان می‌ٰریزد نگاه می‌کند- تا صحنه‌ای که اصرار دارد به سلیقه‌ی خودش معشوقش را سورپرایز کند و برای انجام این کار با اعتماد به نفسی بچه گانه جلوی خواهر قدرتمند مرد می‌ایستد. یا وقتی که سر صبحانه مرد از شیوه‌ی به گمان او پر سر و صدای آلما برای مالیدن کره روی نان اعتراض می‌کند و آلما می‌گوید به نظرش او زیادی ایراد گیر است. ترفند آلما برای جلب توجه مرد شبیه خیلی از بازی‌هایی است که آدم‌ها این روزها در می‌آورند: آلما قارچی سمی را که خودش از باغ چیده می‌سابد و آن را داخل چای مرد می‌ریزد. مرد بیمار و ضعیف می‌شود و در آن روزهای ضعف آلما تمام‌قد به مراقبت از او می‌پردازد. گویی که اگر او نبود، هیچ‌کس دیگری به دادش نمی‌رسید و مرد جان می‌داد. تضاد این بخش از شخصیت مهرطلب و بدجنس آلما با سادگی‌اش عجیب و جالب از کار در آمده.

 

 

فیلم، فیلم کم سر و صدایی است. از دیالوگ‌های طولانی خبری نیست. کلمه‌ها آرام و شمرده شمرده تلفظ می‌شوند و شاید لهجه‌ی بریتانیایی بعضی شخصیت‌هاست که این آرامش را چند برابر می‌کند. حتی جایی که خیاط جلوی خواهرش با فریاد از ناآرامی و سردرگمی‌اش به خاطر حضور آلما در خانه می‌گوید،‌ چیزی از موسیقی آرام داستان کاسته نمی‌شود...

کادربندی‌ها و خود صحنه‌ها شاعرانه‌اند با رنگ‌هایی چشم‌نواز. انگار هر کدام قابلیت تبدیل شدن به یک عکس هنری زیبا را دارند. لباس‌ها‌ی زنان همگی زیبا و ویژه‌اند و بی‌دلیل نیست که فیلم برنده‌ی اسکار بهترین طراحی لباس شده است.

تنها عیب فیلم به نظر من ریتم آن است که گاهی کند می‌شود و ادامه‌ی تماشایش سخت به نظر می‌رسد. من فیلم را در سه بخش دیدم و البته ظرایف آن به قدری بود که در فاصله‌های بین این دیدن‌ها ذهنم درگیرشان بود. 

 

 ‌   * Phantom Thread (2017)-Paul Thomas Anderson

  • رعنا

بازگشت

يكشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۰۸ ب.ظ

به قول بچه‌ها: منم بازی؟

 

یک چیزی را امسال بیشتر از هرچیز دیگری فهمیده‌ام: کلمات مأمن‌ترینند برای من. باید به کلمات برگشت. به تک‌تک حروف و آوا و واج‌های گرم دوست‌داشتنیشان... هیچ‌چیز و هیچ‌کس جای این پناهگاه را برای من نمی‌گیرد.

بیشتر اینجا می‌نویسم.

کاش کسی هنوز بخواند مرا...:)

  • رعنا

و ما هم‌چنان...

شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۰۴ ب.ظ

به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف
 

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره‌ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
 

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است


و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد


پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -


و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

  • رعنا

کار

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۱۲ ب.ظ

 

خدایا صبر عطا فرما!

نمی‌دانم شمایی که دارید این پست را می‌خوانید شاغل هستید یا نه. اگر باشید باید حرفم را بفهمید: گاهی بالا و پایین‌های رفتاری آدم‌ها و عدم مسئولیت‌پذیریشان در کار طاقت آدم را طاق می‌کند! دوست داری خیلی رک و رو راست به طرف بگویی "عزیزم! مراجعه‌ی منظم به یک مشاور روانشناس برای شما واجب‌تر از آمدن سر کار است."

والا به خدا!

  • رعنا

تو خود حجاب خودی...

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۹ ب.ظ

 

 

تا حالا پشت سرتان را نگاه کردید ببینید در این مدتی که گذشته نسبت به خودتان چه حسی داشتید؟ همیشه که نباید احساساتمان را نسبت به آدم‌ها و اتفاقات آن بیرون را بسنجیم. تا حالا خودتان را بغل کرده‌اید؟ نوازش کرده‌اید؟ اصلا می‌دانید چه کیفی دارد آدم دست‌هایش را دور خودش حلقه کند و به خودش حرف‌های آرام‌بخش بزند؟ 

آدم تنهاست. آدم هرکاری هم بکند، هزارتا رفیق شفیق گرمابه و گلستان و یار و معشوق هم که داشته باشد،‌تنهاست. به نظر من هرچه زودتر این را بفهمیم، زندگی آسان‌تر می‌شود. آدم‌هایی که توی مسیر زندگی همراهمان می‌شوند، "هم‌راه" ما هستند و این، چیزی از تنهایی درونیمان نمی‌کاهد.

نمی‌دانم چرا وقتی حرف از تنهایی می‌شود همه غصه‌ی‌شان می‌شود. در نظر من تنهایی، یکی از زیباترین نعمت‌هاست. تنها می‌شوی، سکوت می‌کنی و آن وقت است که اگر گوش شنوا داشته باشی،‌صدای درون تو بلند می‌شود. نجواهای روحت، زمزمه‌های خالصت و هر آنچه که  چیزی ورای هیاهوهای دنیای پر هیاهوی امروز است، شروع به سخن گفتن می‌کند. 

با خودتان دوست شوید. لذت عمیق دوست شدن با خودتان را بچشید. به خاطر آدم‌ها،‌ عشق‌ها، خاطره‌ها، موقعیت‌ها و هر آن چیزی که در نظرتان می‌بایست می‌شده و نشده، خود نازنینتان را سرزنش نکنید. با خودتان،‌با تنهاییتان رفیق شوید تا روحتان شفاف و زلال شود، تا هرآنچه پیش می‌آید از شما عبور کند، بگذرد... بدون اینکه ذره‌ای از غبارش بر دامن روح زیبای شما بنشیند....

  • رعنا

عبور

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۵ ب.ظ

+ حس وقتی که چیزی رو تجربه می‌کنی که هربار قبل از این، تجربه کردنش  مثل فرو رفتن خنجر تو پهلوت بوده. فرو رفتنش و در اومدنش، دوباره فرو رفتنش و در اومدنش... اما بعد مدت‌ها، وقتی دوباره تجربه‌اش می‌کنی،‌ می‌بینی دیگه دردت نمیاد. دیگه خنجری وجود نداره... چند لحظه مکث می‌کنی،‌چند لحظه خودت رو نگه می‌داری تو اون وضعیت که مطمئن شی تک تک سلول‌های بدنت، بند بند روحت، فهمیدن این همون موقعیت تلخ و گزنده‌‌ی قدیمیه... اما باز هم هیچی... هیچ دردی نیست. هیچ جای قلبت تیر نمی‌کشه. فقط لبخند می‌زنی و عبور می‌کنی...

 

+ این حس رو تجربه کردین؟ به نظرم نزدیک‌ترین حس به کلمه‌ی رهایی، شاید همین حس باشه. وقتی می‌فهمی دیگه کسی، چیزی،‌ موقعیتی، حرفی، رفتاری، نمی‌تونه تو رو ناراحت کنه. بعضی‌ها عقیده دارن همین موضوع راجع به خوشحالی هم باید صدق کنه تا آدم از همه‌ی قید و بندها رها باشه و آرامش واقعی رو تجربه کنه. من هنوز درکش نکردم. وقتی هیچی نتونه خوشحالمون کنه، یه حس کرخت یکنواخت دست میده به زندگیمون که مثبت نیست.(نظر شما چیه؟)

  • رعنا

جان بی تو خُرَم کی شود...؟

شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۶ ب.ظ

حالا دیگر مَردی را دارم که دلم برای یک عمر می‌خواهَدَش و دلش برای یک عمر می‌خواهَدَم و می‌توانم سرم را بگذارم روی شانه‌هایش و بگویَم:

"چنانت دوست می‌دارم، که گر روزی فراق افتد، تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم..."

 

پ.ن: خدایا شکر نعمت‌هایت. شکر بنده‌های خوبت...

  • رعنا

وقتی نگاه می‌کنم به مشاجرات این روزها....

سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

 

بدی آدم‌ها این است که فکر می‌کنند همه‌چیز، شکل واحدی دارد. فکر می‌کنند بهترین سیاست،‌ سیاستی است که من می‌پسندمش. بهترین شکل عاشق شدن، شکلی است که من در یکی از روزهای هجده سالگی تجربه‌اش کردم. بهترین روش چای دم کردن، روشی است که مادرم از قدیم الایام یادم داده. من؟ من می‌گویم اینطور نیست. خوشبختی، سیاستمداری، چایی دم کردن،‌ شستن سینک ظرفشویی،‌ مدیریت مالی خانه و هرچیز دیگری که فکرش را بکنی، شکل‌های مختلفی دارند که در اغلبشان بهترین،‌ وجود ندارد. فقط متفاوتند. یا اگر بهترینی وجود دارد، بهترین برایِ منِ نوعی است.

تمام حرفم این است. شکل‌های مختلف هرچیز را ببینیم. مسیر نگاهمان سخت و غیر قابل انعطاف نباشد. مثل بچه‌ها پا به زمین نکوبیم که درستش همین است که من می‌گویم! وا بدهیم. آدم‌ها را،‌ حتی اگر نگاهشان با ما متفاوت است، حس کنیم. درکشان کنیم. در نهایت همه انسانیم. "در نهایت همه به آن اندازه که مهربانیم،‌انسانیم..."

 

 

  • رعنا

li beirut

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۵۱ ب.ظ

 

کسی توی فیسبوک li beirut فیروز را گذاشته.

گوش می‌کنمش و دلم رنگ غروب جمعه می‌شود. رنگ روزهایی که قرار بود سبز باشند اما شبیه آبی کبود بودند برای من. روزهای صدای جیغ. صدای زن همسایه که هرشب بدون  یک روز غیبت، مشت گره کرده‌اش را می‌برد بالای پشت بام خانه‌اش و فریادش را که از پشت چادر گل گلیش می‌گذشت، می‌ریخت روی سر این شهر زخمی...

بعدا این پست را ادامه می دهم...

  • رعنا